تبلیغات
دلنوشته های دخترونه - از بستگان خدا
از بستگان خدا

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور او را دید و دلش سوخت، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش!
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی دارید!

موضوعات: داستان کوتاه ،
[ پنجشنبه 1 بهمن 1394 ] [ 03:02 ب.ظ ] [ شکوفه ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب