تبلیغات
دلنوشته های دخترونه - ماجرای یه دعوای خواهرونه
ماجرای یه دعوای خواهرونه
ماجرای یه دعوای خواهرونه


داستان خیلی قشنگیه
پیشنهاد می کنم حتما بخونید
حالا بفرمایید ادامه مطلب


از ده سالگی تا سیزده سالگی چادر به سر می کردم. اما فقط چادر بود وبس! ازش هیچی نمیدونستم. دوستش نداشتم. برام هیچ جذابیتی نداشت  

تا اینکه : هی این یکی گفت:((چادرتو درست بگیر)) اون یکی گفت:((چادر پوشیدن بلد نیست))و… خیلی چیزهای دیگه!!

نوجوون بودم و کله ام بوی قرمه سبزی که سهله بوی چلوکباب هم میداد! طی یک عملیات انتحاری چادرمو گذاشتم کنار و پامو کردم تو یه کفش که من چادر نمی خوام. مامان یه چیزی می گفت، پدر یه چیز دیگه، خواهرم داد می کشید و دعوام می کرد و من تو دلم به همشون می خندیدم

هر روز از حقیقتم دورتر می شدم! دیگه خودم نبودم.

یه شب خواب دیدم! خواب نبود بیدار بودم!داداشم برای اولین بار به خواب من اومده بود بعد از شونزده سال دوری!ازش دلگیر بودم واسه همین زیاد بهش محل ندادم. یه پارچه مشکی دستش بود وگفت: داداش اینو واسه تو از سوریه آوردم نمی خوای سرت کنی؟ منم سرمو تکون دادم و گفتم: نچ

پارچه رو گذاشت و گفت ولی این مال توئه!مال خود خودت!!!! منم خندیدم و گفتم: زهی خیال باطل

قرار بود مامان و بابا و خواهر و مادربزرگم برن سوریه… خوابمو تعریف کردم و خودم کلی مسخره کردم و خندیدم و بعد یاعلی تو کجا؟ مدرسه. این تازه شروع یه فیلم داستانی خیلی حرفه ای بود

اونا رفتن و برگشتن اما مامان و آقاجونم نرفتن! خواهرم وقتی برگشت یه پارچه مثل همون پارچه واسم آورده بود یه چادر مشکی عربی!!!

منم که دست هرچی آدم لجباز بود رو از پشت بسته بودم گفتم من چیزی که مربوط به فرهنگ داغون عربها باشه، نمی خوام!

از همه اصرار و از ما انکارخلاصه اون چادر شد چادر زیارت از خونه میرفت تو کیفم تا در ورودی حرمو و از حرم میرفت تو کیفم تا در کمد!

حالا یکسالی گذشته بود سال سوم دبیرستان منم هفده ساله بودم و پراز شور و شوق… یه شب بازم با خواهرم دعوام شد سر چادر پوشیدن اما جرقه این دعوا رو یه اتفاق زد

توی اتاق گریه می کردمو و به همه عالمو آدم ناسزا می گفتم… نمیدونم چی شد که یه دفعه کل روزای زندگیم(البته این چهارسال) جلوی چشام رژه رفتن! عین ابر بهار اشک می ریختم. من که یه زمانی اگه موهام دیده میشد خودمو میکشتم که وای خاک برسرم موهامو دیدن اما اونروزا خودم موهامو میذاشتم بیرون تا به قول خودم هوا بخورن!

دلم پر شده بود از سیاهی نه یه کوچولو هم سفیدی داشت! نمیدونم اون شب چی شد که از فرداش چادر سرم کردم. اول فقط چادر بود وبس اگه موهام پیدا بود مهم نبود! بعد مقنعه و روسریم محکمتر شد بعد تا به خودم اومدم دیدم چادرم شده یکی از اعضای وجودم! که اگه نباشه حس بدی دارم. بعد دیگه روسری رنگ تیره من جاشو داد به بهترین و روشن ترین رنگها…محجبه شدم اما رنگ تیره توی لباسام جایی نداشت! جز چادرم هیچی رنگ مشکی نداشتم!!! رسیدن بهش سخت بود از دست دادنش هم واسم سخت تر!

چندماه پیش سر کلاس داشتم درس میدادم که شاگردم گفت: خانم دیشب شما رو خواب دیدم! تعجب کردم و مشتاق شنیدن شدم(آخه هیچ کس منو خواب نمی بینه). جویا شدم گفت: شما بودید با یه خانم دیگه یه چادر سرم انداختین و گفتین سمیه جان اینجوری قشنگتری!

 


موضوعات: داستان کوتاه ، حجاب ،
[ شنبه 22 خرداد 1395 ] [ 05:56 ب.ظ ] [ شکوفه ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب